امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

زیباترین هدیه

چند روز میشد که آیدا به ما گفته بود که برای زنگ هنر باید مروارید ببرن و ما هم به دلیل مشغله ی زیاد هی امروز و فردا می کردیم تا اینکه جمعه شد وشب هرجا که سر زدیم مغازه ها بسته بودن وآیدا هم خیلی ناراحت شد باباش تلاش کرد تا از دلش در بیاره ظاهرا آیدا مارو بخشید ولی ته دلش ناراحت بود .روز شنبه هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم خودم رو متقاعد کنم وهمش حواسم به آیدا بود بالاخره تصمیمم را گرفتم وپاس ساعتی گرفتم چند جا رفتم تا مروارید گیر آوردم وبردم مدرسه آیداخیلی خوشحال شد وکلی ازم تشکر کرد.خانم مظفری هم خیلی از آیدا تعریف کرد و گفت خیلی دختر خوبی هست و از هر نظر نمونه.عصر که تعطیل شدم ورفتم دنبال آیدا دختر عزیزم دستبند زیبایی را که درست کرده بود ...
15 بهمن 1392

روز برفی به یاد ماندنی

صبح سه شنبه شانزدهم دیماه هزار وسیصدو نود و دو که بیدار شدیم کلی برف اومده بوداصلا تصورش را هم نمی کردیم .ما که تعطیل شدیم رضا که به قول خودش اگر سنگ هم می بارید باید می رفت سر کار.یاد بچگیهامون افتادم که با باریدن برف و تعطیل شدن مدرسه ها چه ذوقی می کردیم روزایی که بابا بیدارمون می کرد و می گفت پا شین ببینین چه برفی اومده و ما هم در حالیکه از لای پرده کرکره بیرون را نگاه می کردیم برای اونروزمون نقشه می کشیدیم وبابا هم تمام حواسش به اخبار رادیو بود که ببینه چه مقاطعی تعطیل هستن....دلم برای اون روزها تنگ شده دوست دارم برگردم به اون دوران. گفت: "دانه های برف چه آرام می‌نشیند بر روزگارمان، آنقدر آرام و آهسته که به ناگاه می&zwnj...
12 بهمن 1392
1