چند روز میشد که آیدا به ما گفته بود که برای زنگ هنر باید مروارید ببرن و ما هم به دلیل مشغله ی زیاد هی امروز و فردا می کردیم تا اینکه جمعه شد وشب هرجا که سر زدیم مغازه ها بسته بودن وآیدا هم خیلی ناراحت شد باباش تلاش کرد تا از دلش در بیاره ظاهرا آیدا مارو بخشید ولی ته دلش ناراحت بود .روز شنبه هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم خودم رو متقاعد کنم وهمش حواسم به آیدا بود بالاخره تصمیمم را گرفتم وپاس ساعتی گرفتم چند جا رفتم تا مروارید گیر آوردم وبردم مدرسه آیداخیلی خوشحال شد وکلی ازم تشکر کرد.خانم مظفری هم خیلی از آیدا تعریف کرد و گفت خیلی دختر خوبی هست و از هر نظر نمونه.عصر که تعطیل شدم ورفتم دنبال آیدا دختر عزیزم دستبند زیبایی را که درست کرده بود ...